تبليغاتX
حرفای دل یه دختر تنها در زندان نفرین شده
من گمشده ام مرا مجویید

عید!

 

امیدوارم سال جدید رو با هفت سینی از: 1) سلامت2) سربلندی

3)سرور4)سرسبزی5) صمیمیت6) سرخوشی7)سعادت

شروع کنی با آرزوی12 ماه شادی....52 هفته خنده.... 365 روز سلامتی.....8760 ساعت عشق.... 525600 دقیقه

موفقیت....3153000 ثانیه دوستی....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 19:33 توسط گمشده تنها |

منت!

 

 

لحظه اي که سال تحويل ميشه ... تنها لحظه اي كه بي منت به من لبخند ميزني ... کاش هر

 

 ثانيه براي من سال

 

تحويل باشه تا لبخند هميشه مهمون لباي سرخت بمونه...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 19:21 توسط گمشده تنها |

هک!

 

مهم این نیست که تو ادد لیست مسنجرمون چند نقر ادد شدن. مهم اینه که تو قلبمون

 فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشیم ، با هم آرشو زندگی رودوره کنیم و با هم

 آف بشیم . اما باید یادمون باشه پسورد دوستیمون رو جوری بسازیم که کسی نتونه

 هکمون کنه.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 18:8 توسط گمشده تنها |

دل شکسته!

 

براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم براي هزارمين بار

 

به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبادا دلش بشکنه.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 18:3 توسط گمشده تنها |

قطره اشک

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم

 چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 17:53 توسط گمشده تنها |

مرز جنون!

 

بالای یکی از همین تپه ها ٬ یکی از همین شبا ٬ آدمی تا  مرز جنون می ره و

 بر نمی گرده ! دور از هر چی هیاهو  که می بینی ٬ بدون هیچ واهمه و

خاطره ای ٬  آدمی  جون میده که هنوز ٬ پشت سرش ٬ چشم هایی هراسون

 ٬ چشم به راهشن ! من می دونم ٬ اگه ماه بیرون نیاد ٬ دیوونه همیشه اینجا

می مونه ... اما من می خوام ماه بیاد ٬ دیوونه بره ٬ حیرونیش رو تو  همه

قصه ها بنویسن ...!

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 17:48 توسط گمشده تنها |

قمار!!!

 

عشقبازي را ندانستم قماري مشکل است تا نشستم روبروي يار ، خود را باختم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 20:8 توسط گمشده تنها |

یکی دوستت دارم!!!!

 

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد

 بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!

 میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که

 قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین

 یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من

 به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه  یکی دوستت دارم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 20:5 توسط گمشده تنها |

اشک!

 

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي

مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از

 دستش بدي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 20:3 توسط گمشده تنها |

عروسک

 

 

خدایا... دستامو هربار به روت باز کردم...

 

 تو توش یه عروسک گذاشتی...

 

خیلی عروسکامو دوس داشتم...

 

ولی هر بار به زور اونارو ازم گرفتی....

 

منم زل زل نگات میکردم...

 

اشکام دونه دونه میومد...

 

ولی هیچی بهت نمیگفتم...

 

خدایا... تو که جای حق نشستی...

 

ولی چرا اونارو ازم گرفتی...؟

 

 چرا اونارو بهم میدادی...؟

 

میخواستی ببینی امانت دار خوبیم...؟

 

بعد گرفتن اونا هنوز نفهمیدی...؟

 

خدایا این عروسکم میگیری...بگیر باشه....

 

ولی زل زل نگات میکنم...

 

مثه بارون اشک میریزم...

 

که یه قول باید بهم بدی...

 

که همون قدی که من این عروسکو دوس دارم ...

 

دوسش داشته باشی...

 

خدایا همونجوری که من تنهاش نمیذارم ....

 

توهم تنهاش نذار....

 

همیشه پشت و پناهش باش....

 

ولی خدایا...

 

دیگه دستامو بالا نمیارم...

 

که تو باز یه عروسک بذاری توش.......

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 19:57 توسط گمشده تنها |

یخ فروش

 

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟

گفت:نخريدند،تمام شد...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 19:52 توسط گمشده تنها |

عاشق نبود!!!؟؟؟

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد

 

رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش

 

 برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم .

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 19:8 توسط گمشده تنها |

زندگی

 

"  اگه آدمي زندگي را دوست مي داشت هرگز در ابتداي تولد

 

 نمي گريست".

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 18:7 توسط گمشده تنها |

شب

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا

 التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ

 ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شبها

 به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو

نمی بینی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 17:45 توسط گمشده تنها |

سوختن

ميگفت آدم بايد توي عاشقي مثل سيگار باشه با اينكه مي دونه

 آخرش زير پا لهش ميكنن ولي تا آخرش به پاي آدم مي سوزه

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 19:24 توسط گمشده تنها |

پایان

 

آغاز كسي باش كه پايان تو باشد.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 19:18 توسط گمشده تنها |

اشک

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو

 

 براي بدست آوردنت ريخته بودم.

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 19:11 توسط گمشده تنها |

نگاه

کاش نگاههای التماس آمیز هیچ بی پناهی تمام هستی ات را به

 آتش  نمی کشید

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 19:9 توسط گمشده تنها |

عاشق

عاشق شدن لیاقت میخواهد که خیلی ها ندارند

 

اونی که عاشق نشده شاید در وجود عشق

 

شک کنه امّا کسی که عاشق بوده

 

هرگز در وجود عشق شک نمیکنه

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 19:5 توسط گمشده تنها |

دوست داره!؟؟؟

هر وقت خواستی ببينی کسی دوستت داره توی چشماش زل بزن

 تا عشقو توی چشماش ببينی .اگه نگات کرد عاشقته. اگه

خجالت کشيد برات ميميره.اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه

 رفت تو فکر بدون که بدون تو ميميره.

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 18:55 توسط گمشده تنها |

نمی دانم

نمی‌دانم چند شهرچند آبادی و چند نمی‌دانم از من دوری.


پس چشم‌هایم را در نامه‌ای می‌گذارم


و به سویت پست می‌کنم، شاید ببینمت
.

 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 18:45 توسط گمشده تنها |

محبت


از آتش پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من سوزانتره". از گل پرسيدم محبت يعني

 چي ؟ گفت: "از من زيباتره". از شمع پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من

عاشقانه تره". از خود محبت پرسيدم تو چيستي؟ گفت: "من نگاهي بيش نيستم.

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 21:7 توسط گمشده تنها |

فراموشی

چقدر راحت و آسان


يكديگر را در غبار ردپاي گذشته ها


به فراموشي مي سپاريم


و چقدر بي دغدغه


به با هم بودنمان پشت پا مي زنيم

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 21:4 توسط گمشده تنها |

خاطره

عشق مثل  آبه

می تونی توی دستت قایمش کنی ....

اما یه روزدستت رو باز می کنی میبینی نیست...

قطره قطره چکیده بدونه اینکه بفهمی....

و حالا دستت پر از خاطرست...

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 21:2 توسط گمشده تنها |

رفاقت

 

رفاقت واژه غريبيست كه ار نامش گريزانم!!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 20:36 توسط گمشده تنها |

بی انصاف

عاشوراي دو سال پيش يادت مياد؟

تلخ ترين خاطره رو برام به جا گذاشتي. قلبم داشت از سينه مي زد بيرون. به اندازه تمام عمرم اون روز گريه كردم.

توي ذهنم خيلي خوب حك شده: دو سال پيش روزعاشورا ، روز يكشنبه

امتحان داشتم، اما درسم، خوراكم، خوابم گريه بود.

از دو سال پيش تا به امروز هروقت روز عاشورا مياد، بازم حس مي كنم قلبم داره از سينه بيرون ميزنه.

هيچ وقت دوست ندارم عاشورا بياد.

خيلي بي انصافي!

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 20:32 توسط گمشده تنها |

برای تو

 

میمیرم برات

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 20:22 توسط گمشده تنها |

 

هر چی آرزوی خوبه مال تو

                                    هر چی که خاطره داری مال من

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 20:20 توسط گمشده تنها |

دل آدما

وقتی که برای اولین بار عاشق میشی معشوقت دلتو میشکونه و میره.وقتی که برای دومین

 بار عاشق شدی سعی میکنی که ازتجربه های قبلیت استفاده کنی و دیگه شکست نخوری

 اما اینبار این معشوقت دلتو بدتر میشکونه و میره.دیگه عشقو عاشقیبرات مفهومی نداره

 همه چی برات بی ارزش میشه.حالا اگه کسی بیاد و عاشقت بشه تو به خاطر شکست های

 قبلیت دلشومیشکونی و به هر دلیل به قول خودت منطقی تنهاش میذاری.این عاشق دل

 شکستت میره که عاشق یکی دیگه شه و اونم مثل تو........................حالا اگه کسی بیاد

 و عاشق این عاشقت شه اونم به خاطر شکست هایی که

خورده.........................................................و اینجوریه که دل همه ی ادما

 میشکنه.

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 20:8 توسط گمشده تنها |

تنهایی

امروز خیلی تنهام خیلی زیاد بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنم ولی تنهایی رو دوست

 دارمیه آرامشی داره دیگه نمیترسم کسی بهم خیانت کنه و تنهام بذاره اون استرس دیگه

 تو وجودم نیست قبلا از تنهایی میترسیدم همیشه سعی میکردم با دوستام باشم ولی امروز

 میخوام تنها باشم اخه تنهایی اومد کنارم دستشو روی سرم کشید  بهم ثابت کرد که از

 خیلی چیزا بی ضرر تره گفت هیچ موقع تنهات نمیذارم گفت هر موقع دلت خواست باهام

 حرف بزنی در خدمتت هستم اره اون به درد دلم گوش میده دستاش خیلی مهربونه و به

 من دروغ نمیگه ظاهرش با باطنش یکیه چرا همه از تنهایی میترسن بعضی مواقع تنهایی

 بهترین دوسته واسه یا ادم بیشتر میتونه اونو به خدای خودش نزدیک کنه چون خدا هم

 تنهاست پس خداجون اگه قراره تنهایی منو به تو برسونه کاری کن به دام دوستی گرفتار

 نشم که منو ازاون تنهایی شیرین بیرون بیاره و به دام بلا کشونه و باعث بشه ازت دور

 بشم  خدای مهربونم خودت مونس تنهایی هام باش.

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 19:56 توسط گمشده تنها |

منتظر

 

چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن

 نيست

.

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 19:45 توسط گمشده تنها |

یه نفر

من یه زمانی دنبال یه دوست می گشتم که همه چیزشو برام  بده بعدش دنبال دوستی بودم که

 همه چیزمو براش بدم یه کم که گذشت دنبال کسی می گشتم که همه چیزمونو برای هم بدیم

الان فقط دنبال یه نفر هستم که فقط چیزایی که دارمو ازم نگیره چیزایی مثل امیدمو،

احساسمو, نفسمو.

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 19:42 توسط گمشده تنها |

10تا

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم / ۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.۹.۱۰ نهايت هر چيز همين ۱۰ تا بود/ و چقدر اين ۱۰ تا

قشنگ بود .ولی حالا نمي دونم آخر دنيا کجاست؟/ نهايت دوست داشتن چقدره؟انگار خيلی هم حريص تر شدم/ اما می خوام

بگم که دوست دارم, ميدونی چقدر؟ به همون اندازه ی ۱۰ تای بچگی دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 19:33 توسط گمشده تنها |