تبليغاتX
حرفای دل یه دختر تنها در زندان نفرین شده
من گمشده ام مرا مجویید

سلاااااااااااام!

سلام بچه های گللللللللللللللل!

خوبین خوشین سلامتین؟؟ چه خبر ؟

چند روز بود نبودم دلم واسه وبلاگ نوشتن و البته شماااااا خیلی تنگ شده بود

این روزا کم میام نت آخه ۵ مرداد کنکور دارم من که نخوندم واسه همین این چند روزه آخری یه کم دارم کتابها رو نیگاشون میکنم 

شاید تا بعد از کنکور نتونم بیام فقط از همه ی  شما میخوام واسم دعا کنید آخه من از اون دسته

آدمهایی هستم که فقط دانشگاه رو تمام زندگی میدونم اگه نتونم برم میمیییییییییییییییییرم .

تورو خدا واسم دعاااااااااااااااا کنییییییییییید

اگه شما هم دعا کردید و اگه قبول شدم قول میدم به یه چیزی دعوتتون کنم.

هممممممممممممممممممممممتون رو دوست دارم بیش از اندازه

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 8:33 توسط گمشده تنها |

داداشی گلمممممممممممممممممممم!

یکی از بهترین دوستای دنیا برام یه مطلبی رو آف گذاشت دلم

نیومد براتون ننویسم ازش خیلی ممنونم که همیشه به فکر منه :

 کاش بودي تا دلم تنها نبود کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود کاش بودي تا نگاه خسته

 ام بي خبر از موج و دريا نبود کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود کاش بودي تا

زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعدتو اين زندگي زيبا نبود بعد تو

 اين زندگي زيبا نبود

 

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 8:12 توسط گمشده تنها |

تنهایی و سکوت تمام دارایی من است!!!!!!!

 

تنهایی و سکوت تمام دارایی من است .

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 20:4 توسط گمشده تنها |

دوستت دارم

تو خسته تر از آن بودی ؛

 

                                         که حتی بیندیشی

 

چقدر دوستت دارم

تقدیم به تو که خیلی وقته دلم برات تنگه...

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:54 توسط گمشده تنها |

شهر هرت که میگین اینههههههههه

 

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه بدند مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..

شهر هرت جايي است که .......

 

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست...
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:51 توسط گمشده تنها |

تکرارها.....

 

تکرارها  پر از تردید...........

 

 

عبور از فاصله ها چقدر غریب و سنگین است

 

 

من در امتداد فاصله ها شکوفه ی سیب را دیدم که خشکیده بود

 

 

کودکی را دیدم که به جای بادکنک تفنگ در دست دارد

 

 

او پلک نمی زد، چشمهایش یخ زده بود!

 

 

زندانی دیدم که زندانیانش همه عاشق بودند

 

 

من مردی را دیدم که به جای همسرش با سگ غذا می خورد!

 

 

من در امتداد فاصله ها شهری دیدم که در زیر خاک مدفون شده بود

 

 

و مردمانش چقدر.......... ساکت!

 

 

پرنده ای را دیدم که راه می رفت

 

 

پرواز را بلد نبود!

 

 

من درختی دیدم که به جای میوه باروت می داد

 

 

و پاسبانی که روشنایی را می ربود!

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:49 توسط گمشده تنها |

به او بگویید دوستش دارم!!!!!!!

به او بگوييد دوستش دارم ، به او كه تنش بوي گلهاي سرخ را می دهد

 

 

به او كه با جادوي كلامش زيباترين لغات را شناختم ،

 

 

به او كه لحن صدايش دلپذير ترين آهنگ است.

 

 

به او كه نگاهش به گرمييه آفتاب و لبانش به سرخيه شقايق و دلش به

 

 

زلاليه باران است ،

 

 

به او كه براي من مينويسد

 

 

مينويسد از باران ، از شبنم ، از گرما ى عشق و ....

 

 

به او بگوييد دوستش دارم ، به او كه قلبش به وسعت دریاست

 

 

كه قايق كوچك دل من در آن غرق شده ،

 

 

به او كه مرا از اين زمين خاكي به سرزمين نور و شعرو ترانه برد.

 

 

و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز كرد

 

 

به او بگويد دوستش دارم به او كه صداي پايش را می شنوم.

 

 

به او كه لحن كلامش را می شناسم .

 

 

به او كه عمق نگاهش را ميفهمم ،

 

 

به او كه ....

 

 

به او بگوييد دوستش دارم ، به او كه هميشه بهار من است

 

 

و به او كه عشق جادوانه من است.....

 

 

به امید نگاهت ایستادن

 

به روی شانه هایت سر نهادن

 

مرا خوشتر از این ها آرزویی ست:

 

دهان کوچکت را بوسه دادن.

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:43 توسط گمشده تنها |

گرگ بازی....

 

همیشه در بازی گرگم به هوا از گرگ شدن فرار می کردیم و اکنون ناخواسته در تمام بازیها

 

 گرگیم بی آنکه از خودمان بترسیم.

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:41 توسط گمشده تنها |