تکرارها.....
تکرارها پر از تردید...........
عبور از فاصله ها چقدر غریب و سنگین است
من در امتداد فاصله ها شکوفه ی سیب را دیدم که خشکیده بود
کودکی را دیدم که به جای بادکنک تفنگ در دست دارد
او پلک نمی زد، چشمهایش یخ زده بود!
زندانی دیدم که زندانیانش همه عاشق بودند
من مردی را دیدم که به جای همسرش با سگ غذا می خورد!
من در امتداد فاصله ها شهری دیدم که در زیر خاک مدفون شده بود
و مردمانش چقدر.......... ساکت!
پرنده ای را دیدم که راه می رفت
پرواز را بلد نبود!
من درختی دیدم که به جای میوه باروت می داد