تبليغاتX
حرفای دل یه دختر تنها در زندان نفرین شده - تکرارها.....
من گمشده ام مرا مجویید

تکرارها.....

 

تکرارها  پر از تردید...........

 

 

عبور از فاصله ها چقدر غریب و سنگین است

 

 

من در امتداد فاصله ها شکوفه ی سیب را دیدم که خشکیده بود

 

 

کودکی را دیدم که به جای بادکنک تفنگ در دست دارد

 

 

او پلک نمی زد، چشمهایش یخ زده بود!

 

 

زندانی دیدم که زندانیانش همه عاشق بودند

 

 

من مردی را دیدم که به جای همسرش با سگ غذا می خورد!

 

 

من در امتداد فاصله ها شهری دیدم که در زیر خاک مدفون شده بود

 

 

و مردمانش چقدر.......... ساکت!

 

 

پرنده ای را دیدم که راه می رفت

 

 

پرواز را بلد نبود!

 

 

من درختی دیدم که به جای میوه باروت می داد

 

 

و پاسبانی که روشنایی را می ربود!

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 19:49 توسط گمشده تنها |